حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
20
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )
ماحصل دريافت ما از شخصيت حسين قلى خان ، اين است كه وى فرديست سنت ستا . سنت ستاست از آن روى كه سخت دلبستهء عالمى است كه از آن برآمده و در بافت هزارتوى هنجارهايش باليده . آنچه مىانديشد ، آنچه مىنويسد و آنچه مىكند ، همه سربهسر گواهند بر اين مدعا . ايام صبى را در ايران فتحعلى شاهى سپرده ، عنوان شباب را در عصر محمد شاهى و تسنه را در عهد ناصرى و مظفرى . در اين گذار و گذر نيز همواره در حكومت بوده است و به كار حكومت سرگرم ؛ و آن چند صباح فراغت ايام عزل نيز ، دل مشغول عود و انجام فراغ . مشخصههاى انديشه و عمل وى كه از آنها به عنوان « تمايلات فرهنگى » ياد خواهيم كرد ، متأثر از مقام اجتماعى و محيطى است كه در آن رشد يافته است . در اهميت آن تمايلات همين بس كه در حفظ خاندان نيز ، استحكام و استمرار همانان را خواستار مىگردد . موضوع و محتواى اين تمايلات ، تميز چندين مشخصهء اساسى را ممكن ساخته است . معهذا اين امكان نه به معناى مفارقت آنان است از يكديگر ، چرا كه همگى تاروپود يك بافت سنتى مشخص هستند . اينك بر سر طرح آن تمايلات شويم . « العبد يدبر و الله يقدر » . در انديشهء حسين قلى خان ، تقدير را چنان منزلتى است كه تدبير را هيچ . در فعل اما ، گاه تدبير چندان است كه تقدير را مجالى نيست مگر آنگاه كه تدبير راست نايد . گرچه خلاف دشمن و دوست ، نه از ايشان كه از اوست ، معهذا التدبير نصف العيش ، هل و گل جاى خود را دارد و دلستانى و بازگردانى خلاف ، مقام خويش . گرچه وصالش نه به كوشش دهند * هر قدر اى دل كه توانى بكوش بسا كارها را و اكثر ، اشق آنها را به استخارت وامىگذارد و به آيات بارى سر مىسپارد . اما مع التأسف ، كار حكومت ، دستيازى بدان ، استقرار و استمرار آن در خاندان ، نه چنان است كه به كنجى نشسته و بفراغت كفى آب فرودهى . اين ورطه نه جاى بازيست و اين مهلكه نه مقام تساهل . همگان از خردوكلان ، به تدبير و تمهيد اندرند ، مباد كه فلان برآيد و ايشان بازمانند . بسا كسا كه به تمهيد ديگران در اوفتاد و به تدبير غير برآمد . خاصه آنكه شاه نيز آلت فعلى بيش نباشد و آمر راستين و فعال مايشاء ، دستهبندى هاى نوكر باب باشد و تارهاى گشن روابط پنهان و آشكار ايشان . در چونان جمعى كه احباء امروزين ، اعداء خوندار بالقوه و يحتمل بالفعل آتىاند ، در كاربودن و بر آن پائيدن ، پاىكوبى و دستافشاندنى است بر حسام و گذارى است بر پل صراط تنازع . آن روز مباد كه بىخويش و قومى نوكر باب ، معزول شوى كه از دروديوار در خرابيت بكوشند . عزل را يحتمل قهوهء قجر ، نفى بلد ، حبس و آزار و جريمه ، يا دستكم گوشه نشينى و تبعيد خود خواستهء سفر عتبات يا فرنگ در پى است . پس بايست كه در كار بود و پائيد ، در تدبير بود و تمهيد . معهذا ، از آنجاى كز « قضاى آسمانى . . . كار هميشه بر ضد اسباب ظاهر است » ، اين تدبير همواره راست نايد و به مقصود اصابت ننمايد . اما چه غم كه تقدير چنين خواسته است و ستيز با آن از عقل بدور . دل قوى دار كه بس مشقات ، سرآخر همه رحمت باشند و اينك بنده در حجاب . پس بدان كه العبد يدبر و الله يقدر ، و